بداههنویسی
برای جمله:
«مردم
پشت سر خدا هم حرف میزنند... .» در اصل من از همان سالهای اول زندگیام که از
خانواده طرد شدم و کنار آرلت به پستی و بلندی زندگی خوی گرفتم، پای مردم را از
زندگیام کوتاه کردم. قبل از آن در خانهای که متعلق به پدر و مادرم بود،
همسایگانی داشتیم که همیشه و همه جا حرف زندگی ما لغلغهی دهانشان بود. گویی هیچ
کار بهخصوصی جز جوریدن کِبرههای ناسور من، مادر و علیالخصوص پدر نداشتند. بالا
و پایین آمدن از پلههای آن آپارتمان بتنی همیشه چیزی بیشتر از یک زندگی عادی به
من تحمیل میکرد. همسایه طبقه اول میگفت: «اینها همه تقصیر مرتیکه عیاش است، تو
مواظب باش شبیه ش نشوی.» همسایه طبقه دوم طرف پدر را میگرفت: «زنها همهشان
اینطوراند، فکر میکنی من چرا این همه سال عذب موندم.» و همینطور تا طبقه آخر نصیحت
و حرف بود که به سینهم سنجاق میشد. به خانه که میرسیدم همین حرفها دور سرم میچرخید
و دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. آن اواخر حتی گاهی میترسیدم یکی از همان حرفها
پیش پدرم از زبانم بپرد، مثلاً وقتی لم داده و تلویزیون میبیند، یک آن به او
بگویم: «عیاش.» بگویم: «عیاش، من قرار نیست مثل تو بشم.» به هر حال همه آن حرفها
یک جایی از زندگیام سربرآورد، یکجایی همه آن را بدون اینکه بترسم با صدای بلند به
زبان آوردم و خالی شدم.
آدمهای
حراف همیشه یکجایی از زندگیام حضور داشتهاند. حالا که مدتی است در مرکز مشغول
کارم، همکارانی از این دست دارم. گویا ریخت و قیافه من بیشتر به این آدمهای حرفخور
میخورد. هر خدا بیخبری گزارههایی برای پیمودن راه سعادت به من تحویل میدهد.
غافل از آن که هیچ کدام از واقعیت زندگیام خبر ندارند. من حتی در این مورد به
رئیس هم دروغ گفتهام، در مو
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
تاريخ: جمعه
20 بهمن
1402 ساعت: 5:01